ترانه قشنگ زندگی ما

کارهای شیرین و بامزه ت حدودای 2 سال و نیم گی!!

راستش خیلی وقته که از کارای جدید، حرفای با مزه  و... برات ننوشته بودم.ولی حالا که یه مطلب مربوط به 8 ماه پیشت رو خوندم و دیدم چقدر خیلی چیزا فراموشم شده، دوباره دست به کار نوشتن شدم...   کلمه هایی که اشتباه میگی ولی ما خیلی دوست داریم. جالبه که اگه ما هم مثل تو اشتباه بگیم سریع متوجه میشی و عصبانی میشی : عقاب : عباق                                 به پنیر می گی صبحانه!       بشقاب: بشباق        س...
25 آذر 1393

شیرین زبونی هات

  +ترانه وقتی پشت لپ تاپ  با "بابا" منتظر بارگذاری کلیپ آهنگ " اتوبوس" ه : مامان بیا. مامان : بابا داره برات انجام میده مامان جان. (با حالت نا امیدی) انجام نیمیده!     +مکالمه محبت آمیز پدر و دختر: بابا: تو ترانه بزغاله هستی؟ نه! بابا: پس چی هستی؟ ترانه جون!     +وقتی از چیزی حوصله ش سر میره یا دوستش نداره و یا خطاب به من: این ِ ولش کن!   +همه چی مامان بابا دارن، هر چی میبینه میگه: این مامانشه ، این باباششه ( بر وزن مامانشه!). این تفکرش فکر کنم برگرفته از آهنگ  finger family &nb...
24 خرداد 1393

تولدت مبارک عزیزم.

سالگرد تولدت برای من خیلی پرمعناست خیلی بیشتر از روز تولد خودم! تمام لحظات روز 20 خرداد1391 تا ابد در ذهن من حک شده. هر بار که به ساعت نگاه می کنم،خاطرات اون روز رو خیلی شفاف به یاد می آرم. لحظه به لحظه شو. خوشحالم که اون فرآیند سخت رو برای به دنیا آوردنت انتخاب کردم.این به تولدت هویت داده. خدایا شکر بابت همه چیز.   دو سال واقعا سریعتر از برق و باد گذشت. هر روز با تو کودکی کردم و تجربه شیرین کودکی رو این بار با آگاهی تکرار کردم و چقدر دلچسب تر بود.چه روزها و چه شب هایی .سخت و شیرین !  از همین حالا دلم برای همه اون لحظات سخت هم تنگ شده! تازه دارم می فهمم که هر مرحله ای از رفتارها و عادات بچه ها چقدر زودگذرند و حتی سخت ترین ل...
21 خرداد 1393

من مستقلم، خودم تصمیم می گیرم!

آدامس خیلی دوست داری. بابایی میگه بشین توی صندلیت( صندلی ماشین) که بهت آدامس بدم میگی: صندلی-نیمیخواد ، آدامس- نیمیخواد!!! دیروز رفته بودیم ویلای خاله جون توی جاده چالوس. تو هم که عاشق طبیعت، حسابی خوش گذروندی. آن چنان توی این کوچه باغا قدم می زدی که انگار صد ساله که باغداری! اصلا نمی خواستی دستتو بگیرم حتی! وقت اومدن شد می گم بیا بریم ماشین سواری. پیش بابایی و مامان جون. میگی: ماشین نیمیخواد. بابایی نیمیخواد!!!!!!!!! البته بعدش با گفتن "بابایی دوست داره "همه چی ختم به خیر شد.     جمله های نمکی در ادامه..   دیشب یه سبد پیک نیک روی صندلی اپن بود. اومدی برش داری گیر کرد. به من میگی: سفته!! بعد سریع اصلاح می کنی: سنگین...
30 فروردين 1393

22 ماهگی شیرین

22 ماهگی ت مبارکه عزیزم. دیگه داری کم کم به 2 سال نزدیک میشی دخترکم. مثل برق و باد می گذره. اتفاق مهمی که توی 1 ماه گذشته افتاده این بوده که دیگه شیر مامان نمی خوری و توی تخت خودت می خوابی. گام های بزرگی در جهت استقلال. همچنان شیطونی و پرانرژی و عاشق "بالا بالا". جمله های 4 کلمه ای میگی . مثل " فاطمه بیا ، پیش ترانه" .توی عید با فاطمه مثل چسب دوقلو بودین و هرجا می رفتیم فاطمه هم توی ماشین ما بود، یه لحظه که از جلوی چشمت دور می شد این جمله رو می گفتی...   ادامه مطلب رو ببینید..   عید که عموها ، مامان جون و بابابزرگ و دایی هات  و بقیه فامیل و دیدی، فکر کنم دیگه همه رو خوب به خاطر سپردی. چون هر ازگاهی اسمشون رو میار...
20 فروردين 1393

نامه یک پدر برای دخترش...

از طرف پدرت برای تو می گذارم... برگرفته از وبلاگ:  http://elhamtala.blogfa.com   دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ.... چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی.... کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن... دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن... بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی.... دخترکم تو زیباترینی... . همیشه با این باور زندگی کن... خودت را فراموش نکن... . شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد.... اما به یاد داشته باش.... کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند.... دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست.... اشتباه که کردی برخیز.... اشکالی ندارد.... ب...
25 اسفند 1392

اولین جمله سه کلمه ای...

 " باب ایشالا میاد!!!!!!"   توضیحات در ادامه مطلب.... منظور از باب که همون باب اسفنجی ه. دیشب که جمعه بود و  باب نداشت و ترانه خانوم هوس باب دیدن کرده بود این جمله رو گفت! ایشالا میاد و از خاله( پرستارش) یاد گرفته که همش بهش میگه: "مامان ایشالا میاد"  "بابا ایشالا میاد" فکر می کنم هنوز اول راه هستم. حالا کو تا از حرف ها و کارهای ترانه خانوم چشمامون گرد بشه:)
24 اسفند 1392

جمله های دل نشین ترانه بانو

  بغلم می کنی و میگی:مامان دوست.( من دیگه هیچ حرفی واسه گفتن ندارم. تو هپروتم الان...)       بقیه در ادامه مطلب:   دیشب با بابایی باهات شوخی می کردیم و قلقلکت می دادیم. رفتی دست بابایی رو گرفتی و آوردی میگی مامان ال(el) یعنی مامان و قلقلک بده ! بعد خودت وایستادی و به این تعقیب و گریز از ته دل می خندی. آخر سر هم خودت دست به کار قلقلک دادن من بیچاره شدی!!!! وقتی که می خوام بخوابونمت برای توجیه کردن خودت که الان دیگه وقت خوابه تندتند و پشت سر هم میگی: "بابا لالا" "باب(باب اسفنجی) لالا"،"میو(پیشی) لالا"،"هاپ لالا"، بعد دست به کار شیرخوردن و لالا میشی. " این-نه" این عبارت و وقتی به کار می بری که تی وی...
14 اسفند 1392

نقل مامان

چند روزی ه که یاد گرفتی تعریف کنی. دستاتو به حالت دکلمه تکون میدی و یه صداهایی هم از خودت در میاری " آ آ آ، آ آ آ ..." . راه میری. سرت و به حالت سجده زمین میذاری. دستات و به هم می زنی. می زنی روی مبل.وسط ش هم چند تا کلمه رو که بلده میگه. مثل الله . خیلی با نمک و خوردنی میشی. انگار که کلی حرف رو دلت مونده-می گم کاش زودتر بتونی کامل حرف بزنی و هر چی تو دلت هست رو بگی. قول می دم با علاقه تا آخرش رو گوش کنم- ما هم با دقت گوش می کنیم حرفاتو طوری که انگار می فهمیم چی میگی. خیلی لحظات ناب و شیرینی ه خیلی. بقیه در ادامه مطلب...   هر وقت که یه کار خطرناک انجام می دادی و اتفاقی می افتاد، من می گفتم دیدی ترانه چی شد؟ دیدی؟ حالا چند ...
30 بهمن 1392